شهاب الدين احمد سمعانى
296
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
داديم ، عرش را به وجود او خلعت رفعت داديم ، كرسى را صفت وسعت داديم ، آسمان را سموّ داديم ، زمين را صفت بسطت داديم ، كوه را لباس دلالت داديم . چهل سال آدم را ميان مكه و طائف نهاده بودند ، پارهاى گل مجوّف ، و ربّ العزة به خودى خود در وى نظر مىكرد و به آن نظر بىعلت انوار و اسرار طريقت و حقيقت در وى وديعت مىنهاد ، آنگاه چون روح در وى آورد گاه قدرت 55 ، چنان كه آدم به روح آدم گشت همه موجودات به خلق آدم از منزلگاه قدرت به منزلگاه حكمت آمدند . صاحب جمال هر دو كون آدم بود ، جمالش را تعويذى مىبايست ، تا دفع چشم زخم بود ، نكال ابليس را عوذهء جمال آدم كردند ، شورش احوال يوسف تعويذ جمال وى بود ، آنچنان جمالى را چنان خالى مىدربايست ، و آنچنان خالى را چنان جمالى مىدربايست . جمال عزّت لعمرك را خال سياه انّك ميّت از جان و دل در بايستهتر بود . شعر و خالك فى عذارك فى اللّيالى * سواد فى سواد فى سواد مادر كودك را در خانه هر چگونه كه باشد مىدارد ، اما چون به كوى بيرون خواهد فرستاد بيارايد و نيلكى به چهرهاش فروكشد تا عوذهء جمالش بود . آدم تا در غيب بود به چشم زخمش حاجت نبود ، چون بدين بساطش 56 بيرون خواستند فرستاد و بساط عهد او بسط خواستند كرد و ديدهء اغيار بدان حقّه اسرار خواست افتاد ، جمال با كمال وى را / a 97 / عوذهاى مىبايست . گفتند : ابليس با تلبيس را نكالى كنيد و پيش تخت بخت جلالت آدم صافى قدم بداريد تا نكال ابليس چشم زخم جمال آدم بود . اى درويش ! آن خداوندى كه يوسف را نگاه داشت تا آن فاحشه بر وى نرفت ، توانستى كه آدم را نگاه داشتى از ذوق شجره ، ليكن چون عالم پرشور و بلا مىبايد ، چه حيلت ؟ بيت زان چشم پر از خمار سرمست * پرخون دارم دو ديده پيوست آمد عجبم كه چشم آن ماه * ناخوردهء شراب چون شود مست يا بر دل خسته چون زند تير * بىدست و كمان و قبضه و شست برد او دلِ عاشقان آفاق * پيچيد بر آن دو زلف چون شست چون دانست او كه فتنه برخاست * متوارى شد به خانه بنشست يك شهر ازو غريو دارند * اين نيست شگفت و جاى اين هست